آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه 18 مرداد1396(تولد پسرک)

1396/5/18 8:59
نویسنده : مامان نسرین
489 بازدید
اشتراک گذاری

تولد پسرمان از یه هفته با سوالاتی که می پرسید شروع شد . مامان تولدم کیه؟ سه شنبه ست پسرم. در حالی که پر از ذوق و شوق بود می گفت: تولدم شه شنبه ست.

هنوز هیچ برنامه ای برا تولد نچیده بودیم. قرار بود که شب جمعه مهمونی بگیریم که با مسافرت مشهد مامان جون بهم خورد. شب سه شنبه قرار شد کیک بگیریم  و آقا قاسمی اینا رو دعوت کنیم اونا هم به شکل غیر منتظر اومدن دم در که ما داریم میریم مسافرت. این هم کنسل شد. سه شنبه شد و هیچ برنامه ای نبود تا اینکه رفتم خونه و طبق قرار قبلی قرار بود به منزل بابا جون بریم که دیدم همسرجان گفتن همه شون قراره بیاین منزل ما. کمی خانه را تمیز کردیم و بعد کیک تلفنی سفارش دادم از قنادی ناتلی بسیار سپاسگزارم که زحمت کشیدن تصویر کیک های موجود رو به تلگرامم فرستادن و من انتخاب کردم و سفارش دادم و بعد نیم ساعت کیک درب منزل بود. بعد تزیینات و میوه چیدن و شربت و باقی قضایا ... را انجام دادیم.

مهمان ها آمدند و علی کلی ذوق کرد. و هر کس میومد ابتدا باید می بردش دم یخچال کیک رو به ایشون نشون میداد و بعد اجازه میداد به اتاق برن. قبل شام، کیک و آهنگ و باز شدن کادو ها انجام شد. بعد شام هم خانواده همسرجان رفتن. علی هم همش می گفت: تبلدم بود. مامان جون اومد باباجون اومد عمه اهلام اومد صبا و عمو سهراب اومد. مامان فرهام و باباش اومدن. ارکوان نبود مسافرت بود. بچه هاش هم نبودن باهاش رفتن. فردای روز سه شنبه هم هر کی به ایشان تبریک می گفت: علی تولدت مبارک. با ژستی  می گفت: تبلدم امروز بود تموم شد.

برا روز 5 شنبه می خواستم بزارمش پیش باباجون تا با آویسا بریم کلاس هر چند بعدش کنسل شد.  بهش گفتم: علی میری خونه باباجون. تنها بمونی.

بلافاصله گفت: باباجون نه . ارکوان بریم.

با بابا رضا بسیار بازی نون بیار کباب ببر بازی می کنن/ علی نون می خوای یا کباب؟ من دون می خوام. علی دون غذای مرغه. علی: من دون میخوام.خندونک

وقتی وسط حرفش حرف زده میشه با عصبانیت: چرا از حرف من پریدی؟

 

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)